آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد . آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ...
اگر مثل من دلتان می رود برای آهنگ های کردی ، " کردانهء صدیق تعریف " را گوش کنید .
آنقدر خاطره توی آهنگ ِ اولش از عمو احمد و عمو حسین و تمامِ دوست های بابا و دوره های خانوادگی آن روزها بود که گوشی تلفن را برداشتم و زنگ زدم و با چهار نفری که از آن جمع ِ گرم و مهربان باقی مانده اند ، یک دل ِ سیر حرف زدم .
عمو کریم گفت هنوز تنبور می زنی ؟ ... یادم افتاد من چقددددددر راز ِ فراموش شده دارم ...
"شره " زدن را عمو کریم یادم داد ... گفت هنوز هم دوست داری کردی یاد بگیری ؟ ... گفتم عمو ، بلند شده ام از آن سر ِ دنیا ، آمده ام توی خانواده ای که هفت جد و آبادشان ، کرد اند ... خندید ... بلند ... گفت می دانم ...
چقدددر گذشته از آن روزها که زندگی همیشهء خدا روی ِ خوشش را به آدم نشان می داد ... چقدددر گذشته از آن روزی که با یک مرگ ِ ناگهانی ، طومار ِ زندگی همه مان در هم پیچیده شد ...
عمو نادر ... می دانم آن بالا بالا ها ، نگاهم می کنی و لبخند می زنی ... مرگت آنقدر ناگهانی و دردناک بود که هیچ کدام از آدم های آن جمع ، هیچ وقت نتوانستند قد راست کنند ...
بابا هنوز هم وقتی حرفت می شود ، می رود می ایستد پشت ِ پنجره ... و من می بینم که شانه هاش می لرزد ... که سکوت می شود ... که یکسره درد می شود ... عمو بهرام هنوز عصبانی است ... هنوز خشم دارد صداش وقتی حرفت می شود ... هنوز دست هاش می لرزد ، صداش می لرزد وقتی از اعدام حرف می زنند ... عمو نریمان ، هنوز هم حاضر نیست یک کلمه راجع به تو بشنود ... بگوید ... هنوز هم می گوید رفته ای سفر ... برمی گردی ... یک روزی ... یک روزی بالاخره برمی گردی ... از زندان برمی گردی ... و باز ساز می زنی و می خوانی :
خیلی پشیمونم ، حلالم کن ، با عشق تو بدجوری تا کردم ...
سزامه ، این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو ، تنها سر کنم
سزامه ، این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ، همه ی خاطراتمون رو یک جا پرپر کنم
مرض دارم دیگر ... نشسته ام به خواندن روزهای گذشته ... علی لهراسبی هم می خواند ...
ساعت دوازده و نیم شب است . دخترک خوابیده ... من چشم هام از بی خوابی می سوزد ... اما ... این روزها وقتی نیم ساعت خلوت گیر می اورم ، یادم می آید که چقدددددر دلم برای خودم تنگ شده ...
بعضی شب ها ، کلمه هایی از آن روزهای ِ دور ِ پاییز ، می آید می نشیند روبروم ... دست هاش را می زند زیر ِ چانه اش ... پر رو پر رو ... آنقدر زل می زند به من تا نگاهش کنم ... تا لبخند بزنم که قبول ! تو بردی ...
کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
چقدددددر عاشق بودم ! ... : ) دوست دارم دل ِ آن روزهام را ... دخترک ِ آن روزهام را ... بس که همه دنیاش خلاصه شده بود توی چشم های پسرک ِ لعنتیش ... بس که همه زندگیش شده بود مخمل اش ...
این پست کیوان را که خواندم ، دلم ریخت پایین ... یاد ِ خودم افتادم ... یاد ِ روزهایی که می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم و دلم می خواست تک تک ِ آن هایی که باید بخوانند ، بخوانند ... هزار بار با خودم کلنجار می رفتم که پست کنم شان یا نه ... کلافه ام می کردند .. می نوشتم شان که یک" مخاطب ِ خاص " ِ لعنتی ای بخواند و تمام ِ وجودش بلرزد ... نوشته بودمشان که یک" مخاطب ِ خاص " ِ لعنتی ای بخواند و بفهمد چقددددر نفرت توی ِ وجودم کاشته ... که یک" مخاطب ِ خاص " ِ لعنتی ای بخواند و بفهمد چقددددر حالم ازش بهم می خورد ... که چقددددر حقیر شده برام ... چقدددددر آزارم داده ... چقددددر شکسته برام از آن بتی که بوده ... چقددددر خراب کرده خودش را برام ... اما این را هم می دانستم دخترک ِ سیاه ِ درونم کلمه هاش را همیشهء خدا خیلی تلخ تر از آنچه واقعا هست ، انتخاب می کند ... خیلی سیاه تر از آنچه هست ...اما ... چکار کنم ؟ ... می نوشتم که یک مخاطب ِ خاص ِ گاهی لعنتی ای ، گاهی بی پدر مادری ، گاهی بی همه چیزی بخواندش ...
پست می کردم و فرار می کردم ...
...
هنوز هم وبلاگ من ، پر از پست هایی که جلویشان نوشته شده " ثبت موقت " ... پست هایی که می دانم برای همیشه باید پنهان بمانند ... می ترسم ازشان که پنهانشان کرده ام ... می ترسم از کلمه هام توی این پست ها ... از دخترک ِ پشت ِ کلمه ها ... بس که تلخ است و زهر دارد و سیلی می زند و پا می کوبد به زمین و داد می زند ...
کیوان راست می گوید ... اما ... معمولا ، نه ، همیشهء خدا تا صبح شود به اندازهء کافی کار از کار گذشته است ... آنکه باید بخواند ، درست همان شب تا صبح بیدار بوده و هزار بار تو را ، هوار های تو را ، تلخی های تو را خوانده ... بغض کرده ... لرزیده ... یخ کرده ... گریه کرده ... عصبانی شده ... و کسی چه می داند ؟ شاید حتی برات جواب نوشته ... از آن جواب ها که ...
گوشه های تمام ِ کتاب های دنیا ،همیشهء خدا ، یک چیزی دارند که مثل یک ظرف آب ِ یخ ، ریخته شود روی ِ سرت ... بلرزاندت ... و یک بهت و سکوت چند ساعته برایت بیاورد ...
سرمای ِ لعنتی ِ اینجا ، آدم را کلافه می کند ... کلافه می کند وقتی گرمای ِ تنت نیست که بی هوا بیایی دستهات را حلقه کنی دور ِ تنم ... سرت را فرو کنی میان ِ موهام ...
مه گرفته همه جا را ... حالا دیگر چراغ های شهر ، ار این بالا دیگر معلوم نیست ... روی ِ لبهء پنجره هم که بنشینم ، چیزی دیده نمی شود ...
طعم ِ تلخ ِ پاییز می داد صداش ... قول داده بودم به خودم هیچ وقت ِ خدا دیگر سراغ ِ مریم ِ حیدر زاده و صدای ِ بچگانهء پر غمش نروم ... من اما ، هیچ وقت ِ خدا به قول هایم وفادار نبوده ام ...
دلم برات تنگ شده انگار ... از پس ِ اینهمه فاصله و ایییینهمه روز دوری ، هنوز هم بعضی چیزها مرا یاد ِ تو می اندازد ...
هر کسی را که بیشتر دوست داشته باشی ، بیشتر ازش انتظار داری ...
آمده ام اعترافی بکنم ... که من فقط تو را تمااام سال های بچگی و نوجوانی و جوانیم ، کنارم داشته ام ... که من ، فقط و فقط یک دوست یه معنی ِ واقعی ِ صمیمی توی تمام روزهای زندگیم داشته ام ... فقط یک نفر بوده که تمااااامِ دفتر خاطرات های مرا که هیچ بنی بشری حق نداشت دست بزند بهشان را خوانده است ... هنوز هم می خواند ... فقط یک نفر بوده که من تمام ِ یواشکی های ِ زندگیم را تعریف کرده ام ... براش گریه کرده ام ... اعتراف کرده ام ... هنوز هم ... تو ، من بودی همیشهء خدا دنا ... همیشهء همیشهء خدا ...
یادت هست آن همه اتفاق را ؟ ... یادت هست خواسته بودی درستش کنی ، خراب ترش کرده بودی ؟ ... یادت هست دیوانه ام کرده بودی ؟ ... آنقدر که گفتم هیچ وقت نمی خواهم دیگر ببینمت ؟ ... که دیگر نمی خواهم داشته باشمت ؟ ... یادت هست گفته بودم بی معرفتی ... که یک ماهِ تمام ریجکتت کرده بودم ؟ ... که داد زده بودم سرت که دست از سر ِ من و آوار ِ آنهمه اتفاق برداری ؟ ... که کم مقصّر نبودی ؟ ... که بگذاری با تمام ِ زخم هایی که گذاشته بودی به دلم ، تنها بمانم ؟ ... من خوب یادم هست دنا ... و از آن خوب تر یادم هست که چقدددددددر دلتنگت بودم تک تک لحظه های ِ آن روزها که می خواستم نباشی و می خواستم دیگر صدات را نشنوم و می خواستم که دیگر نباشم ...
...
بچه بودیم آن روزها ... شاید هنوز هم ... کم اشک ِ هم را در نیاوردیم ... کم با هم درگیر نبودیم ... کم با هم تفاوت نداشتیم ... اما ... من خوب ِ خوب می دانم که حتی یک لحظه هم نبوده توی تمام ِ دعواها و قهر هامان که من واقعا دلم بخواهد نبوده باشی ... اصلا نمی شود که نباشی ... نمی شود دنا ...دنیای ِ من بی تو چیزی کم دارد ... دخترک ِ من خاله دنا ی ِ جیغ جیغو می خواهد ... که وقتی من با بدختی خوابانده امش ، بیاید و دماغش را فرو کند میان ِ گردن یلدا ، بیدارش کند و من را حرص بدهد ... که وقتی دخترک قلپ قلپ شیر می خورد بیایی بنشینی کنار من ِ هی بگویی خجالت ندارد که ... من بزرگترش را دارم !! ... که آریا را حرص بدی که یلداش را می بری پسر بازی ...
...
تمام ِ این ها را نوشتم که بگویم " تولدت مبارک دنا " ... پیر شدی اما کسی به من نگفت خاله !!! هیچ حواست هست ؟
ستارم را بغل می کنم ... می آیم می نشینم روی سکوی ِ کنار ِ پنجره ... و تو خوب می دانی وقتی می نشینم کنار ِ پنجره و صدام در نمی آید ، یعنی دلم گرفته ... یعنی غصّه دارم ... یعنی کسی چیزی نگوید ... یعنی کسی به کارم کار نداشته باشد ... یعنی گوشیم خاموش است ... یعنی پرت شده ام توی روزهای خاکستری ...
یاد ساختمان کوچهء مبینی می افتم ... چه روزهایی بود آنجا ... چه شبهایی ... چقدددر آرزو داشت دلم آن روزها ... لبخند می زنم ... " من "ِ آن روزها را دوست دارم ... بس که بی غل و غش و بی بهانه عاشق بود ... بس که دلش بند ِ برای ِ هم کتاب خواندن بود ... بند ِ با هم ساز زدن ... با هم زبان خواندن ... با هم زندگی کردن ... بند ِ با هم بودن ... بی که فکر کند واقعیت زندگی همیشه هم خوش رنگ و خوش طعم و خوش بو نیست ... کی فکرش را می کرد آنهمه اتفاق را ؟ ... هنوز هم گاهی بغض می کنم ... وقتی یادم می آید که ... بگذریم ...
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
می دانی دخترک ! ... می دانم چقدر درد دارد وقتی در را باز می کنی و کسی آن طرف منتظرت نیست دیگر ... وقتی گوشیت را خاموش می کنی و می دانی دیگر هیچ صدایی لبخند را روی ِ لبهات نمی آورد ... وقتی دستهات یخ می کند و کسی نیست بگیردشان توی دستهاش و ها کندشان و .... می دانم ... تنهایی درد ِ بزرگیست ... تنهایی ... درد ِ بزرگیست ...
راست می گویی... من حالا کسی را دارم که شیرینی ِ حضورش ِ سیاهی آن روزها را کم رنگ کند ... تو اما تنها مانده ای ... می دانی ولی لیلا ، بعد از اینهمه روز ، من باور کرده ام که هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد ... اگر آنهمه اتفاق توی آن پاییز لعنتی نیفتاده بود – هر چند من بدجور شکستم - ، من حالا نه یک جفت چشم ِ ابی ِ مهربان داشتم که تمام ِ زندگیش منم ، نه یلدایی که تمام ِ زندگیم چشم های سیاهِ اوست ... می دانم ... شاید این حرف ها عصبانیت کند ... من هم آن روزها هر کسی می گفت دوباره عاشق می شوی ، دوباره می خندی ، دوباره زندگی می کنی ، دلم می خواست خفه اش کنم ... دلم می خواست داد بزنم سرش که هیچ کس ، هیچ وقت برای من پسرک ِ لعنتی ام نمی شود ... اما شد ... خیلی ساده تر و بی بهانه تر از آنکه فکرش را بکنی ... یک روز به خودم آمدم و دیدم با تمام ِ مقاومتی که مثلا کرده بودم ، زندگیم شده یک جفت چشم آبی ... یک صدای ِ خشدار ِ لعنتی ... یک جفت دست ِ گرم ِ مهربان که برای ِ تمام ِ من و دیوانه بازی هام جا دارد ...
لیلا ! لیلایی ... هر چقدر دوست داری گریه کن ... هر چقدر دوست داری داد بزن ... فریاد بزن ... از همه دور شو ... فقط یک کار را نکن ... با خودت لج نکن ... قهر نکن ... نکن لیلا ... فقط همین ...
آی لیلا ... یک حجم شور ِ بزرگ آمده نشسته توی گلوم ...
می دانی دخترک ... یادم هست تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که به خودم قول داده بودم با هیچ کسی حرف نزنم و نزدم ، تمام ِ آن پاییز ِ لعنتی که تنها و خسته ، تمامِزندگیم شده بود اشک و بغض و دلتنگی و یک سوال ِ بی جواب که " چرا " ؟ ... آخرش هم کسی نگفت چرا ... کسی نگفت چرا میان اینهمه آدم توی ِ این دنیای ِ لعنتی ، آرزوهای ریز و درشت ِ من باید آوار می شد روی ِ سرم ... کسی نگفت چرا گاهی زندگی اینقدر سر ِ ناسازگاری دارد ... نگفت چرا آدم ها گاهی اینقدر بی رحم می شوند ... کسی نگفت چرا گاهی همه چیز با هم آوار می شود روی ِ سرت ... من فقط می دانم با " چرا چرا " کردن ، آدم فقط دیوانه می شود ... به جواب نمی رسی ، اما ، خسته و هلاک می زنی زیر ِ گریه ... از آن گریه ها که عین ِ ناتوانی است ... که عین ِ کم آوردن است ...من کم گریه نکردم آن روزها ... من ، کم از خودم و زمین و زمان نپرسیدم چرا ؟ ... من کم خودم را و آدم های قصّه ام را متهم نکردم و محاکمه نکردم و به دار نکشیدم آن روزها ... توی همین صفحه ها بگردی ، پیدا می کنی آن روزهام را ... اما نتیجه اش چه بود ؟ .. نتیجه اش یک دخترک ِ عاصی ِ خستهء آمادهء انفجار ِ بیزار از زمین و زمان بود ... نبود ؟ ...
همین تو نبودی که می نوشتی آرام باشم ؟ ... تو نبودی که می نوشتی دنیا تا بوده همین بوده ؟ ... حالا من می گویم لیلا ... تا بوده همین بوده ... کسی که دوستش داری ، خیانت می کند ... کسی که دوستت دارد ، تو دوستش نداری ... یادت هست لیلا ؟ ... تک تک ِ ادم های دنیا ، قصّهء خودشان را دارند ... مهم تر از این ، تمام آدم ها ، بهانه ها و ترس های خودشان را دارند ... درست یا غلط ؟ چه فرقی می کند وقتی همین بهانه ها و ترس ها ، می شود بنای ِ تصمیم گرفتن ... بنای ِ ماندن ... یا رفتن ... هوم؟ ...هیچ ... کسی که رفته ، دیگر رفته است ... آنکه می ماند و طاقت می اورد ، بار ِ تمام آوار های مانده و ریخته را تحمل می کند ... باید که تحمل کند ... به همین تلخی ...
...
نمی گویم درک می کنم این روزهات را ،چون واقعا باور دارم هیچ کسی هیچ وقتی توی این دنیای ِ لعنتی ، نمی تواند درد و اندوه ِ آدم را آن جوری که خودش درک می کند ، درک کند ... اما می گویم دلم می خواست توی آن شهر ِ خاکستری بودم و زنگ می زدم برویم بام تهران ... راه برویم ... حرف بزنیم ... شاید کمی ، فقط کمی ،دلت آرام بگیرد ...
نیستم لیلا ... من ِ لعنتی آنجا ، پیش ِ تو نیستم ...
دیدم اصلا لایک ام نمی آید ... بیشتر آن لایکم می آید :پی
یکی نبود به این پسرک بگوید اصلا بعضی روزها فقط ساخته شده برای اینکه از خود ِ صبح که آفتاب پهن می شود وسط ِ اتاق ، توی یک بغل ِ گرم و نرمی بلولی تا خود ِ بعد از ظهر ... نه جواب رئیس را بدهی که در به در دنبالت می گردد ... نه جواب همکلاسی مادر مرده ات را که آن روز باهم قرار بود پرزنتیشن فلان درس را انجام بدهید و طفلکی هزار بار بهت گفته بود نکند قالش بگذاری و تو هزار بار گفته بودی خیالت راحت باشد .
اوهوم ... بعضی روزها این جوری زندگی پیش می رود ...
من آنقدر توی زندگیم ، تنها بوده ام و به تنهاییم خو گرفته ام که یاد گرفته باشم آدم خودش باید پیله اش را پاره کند و بیاید بیرون ... اگر کس دیگری دست به آن پیله بزند ممکن است جای یک پروانهء خوش خط و خال ، یک کرم زشت بیرون بیاید ...هووم ؟....
بعضی شبها بیدار میشم میبینم محکم دستهام و دورت حلقه کرده ام . باخودم فکرمیکنم شاید زیادی محکم بغلت کرده باشم.تا میام کمی دستهام و شل کنم خوابالو خوابالو میگی نه ! همینجوری خوب بود .