تبليغاتX
دختری به طعم خاک ...
روزمرّگی هام را می نوشتم ....

چند بار آمدم نوشتم اینجا .. اما نشد که پست کنم .. یک چیزی اشکال داشت .. فقط همین را می دانم . و اینکه کلی پست هست اینجا که یک ثبت موقت نشسته کنارشان . شاید یک روزی پست شوند . شاید هم نه .


همه راه را آمده بودم که ببینم خاطراتت فقط برایم مانده یا هنوز توی اعماق وجودم ، یک گوشه ای ، جا خوش کرده ای . آمده بودم برای گله و شکایت . راست ترش این است که آمده بودم برای دعوا شاید . برای داد زدن ، خط و نشان کشیدن ، برای خالی کردن تلخی هایی که تو را باعثشان می دانستم . تو را و حرف های تو را ... برای بی حساب شدن برای تمام کلمه های تلخی که من مخاطب خاصشان بودم . هااه .. مخاطب خاص !‌... ای بابا ...

از در که امدی تو ، دیدم هیچ چیزی جوری نیست که من انتظار داشتم . منتظر بودم دلم بلرزد که بفهمم هنوز توی جان و تن منی . اما نلرزید . منتظر بودم آنهمه خشم و عصبانیتی که کلمه هات توی وجودم کاشته بود ، برگردد توی وجودم ، اما برنگشت .  منتظر بودم چیزی که انگار معلق مانده بود از روزهای گذشته زندگیم ، تاب بخورد توی هوا ، جلوی چشمهام ، اما چیزی رها نبود ... می دانی ولی چی شد ؟‌ انگار که آتشی توی وجودم گرم شد و آخرین تکه های تو را آب کرد و .. خلااااااص ...

یک روزی اینجا نوشتم چقدددددر طول می کشد تا آدم ، طعم لبهای کسی را فراموش کند ؟‌... فکر می کردم جوابش این باشد که هیییچوقت نمی شود ... اما یادم رفت ... کی یادش نمی رود ؟ حالا باید بنویسم چقددددر طول می کشد تا آدم ، کسی را که یک روزی همه زندگیش بود ، مثل یک غریبه بداند  ؟ انگار که هییییییچوقت خدا اصلا ، توی زندگیش نبوده  ... و جوابش برای من پنج سال است .

پنج سال زمان زیادی است . من توی این پنج سال دو باره عاشق شده ام . و توی تمااام لحظه های این سالها ، می دانستم که باید یک بار دیگر برای اخرین بار ببینمت تا قصه برایم تمام شود . رابطه ما ساده  شروع شد ، عجیب پیش رفت و بی هوا تمام شد . یک روزی من بی اینکه به تو بگویم نقطه گذاشتم تهش و چمدانم را جمع کردم و رفتم و تمام  .. یک روزی هم تو انگار بی اینکه به من بگویی نقطه گذاشتی تهش و تمام ... می دانی چی جالب بود ؟‌  همزمانی این نقطه آخر خطمان . تنها چیزی که آن روزها آرامش به من می داد این بود که هیچکداممان ، تلاشی نکردیم برای اینکه ببینیم چی شد . یا باورمان نبود یا اهمیتی نداشت دیگر ...  و این همان چیزی بود که آن روزها مرا نجات داد ، ولی بعدترش ، کلمه هات خشمگینم می کرد و متنفر ... بگذریم ... به من سخت گذشت آن روزها ، از بس که اتفاقات عجیب غریب می افتاد . از بس که روزگار سر ناسازگاری داشت . اما یک روزی ، دیدم خودم را به خاطر اشتباهاتم بخشیده ام و نتیجه اش این شد که تو را و کلمه های تلخت را هم بخشیدم . به همین سادگی ... 

می دانی ؟ می خواندمت تمام این روزها . خنده ام می گرفت وقتی مخاطب خاصی بودم که باید حرف های تلخ می شنید ... نگرانت می شدم وقتی آشفته می نوشتی و این نگرانی خوشحالم می کرد ، چون مطمین تر می شدم به اینکه هنووز هم همان دخترک خر ساده ام که کینه توی دنیاش جایی ندارد ... چند بار خواستم پاک کنم آدرس وبلاگت را ، اما نشد . دیدم هنوز نیاز دارم که بدانم خوبی . که هستی . دیدم هنوز وقتش نیست . وقتش نشده .

حالا ، همین الان ، وسط کلی کار ، یکهو دیدم باید بیایم اینجا و آخرین نشانی ات را پاک کنم . توی تمام اتفاق های تابستان و پاییز هشتاد و شش ، من یک چیز را خوب فهمیدم . اینکه تا وقت چیزی نباشد ، نه باید شروعش کرد و نه تمام . و من تماااااام این روزها مطمین بودم که باید یک بار دیگر ببینمت تا تمام شود . و دیدمت . و تمام شد . 


آرامم ... و جایی از زندگیم ایستاده ام که وقتی این بار داشتم می امدم ایران ، فکر می کردم خیلی راه دارم تا بهش برسم . اما یک نطفه کوچک ، همه چیز را عوض کرد ... و خوب ، باید به نشانه ها احترام گذاشت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:5  توسط دختری به طعم خاک 

حذف شد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 5:4  توسط پسرک نقاش  | 

حذف شد .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 6:52  توسط پسرک نقاش  | 

می نویسم که یادم بماند دوشنبه ساعت شش و چهار دقیقه عصر ، من فرو رفته بودم توی مبل و داشتم اهنگ گوش می دادم که  تلفنم زنگ زد . جواب که دادم  دخترکی گفت سلام دختری به طعم خاک جان ! من سعی کردم به خودم فشار بیاورم که صدای کیست . اما یادم نیامد . گفتم سلام . گفت من نسیما هستم ...

بقیه اش را یادم نیست که چی گفتم و چی گفت . فقط یادم هست که دلم می خواست از خوشحالی جییییغ بکشم ، اما خودم را کنترل کردم تا وقتی که نسیما گفت بابا ده بار به من زنگ زده و پرسیده که به دختری به طعم خاک زنگ  زدی یا نه . این را که گفت دیگر جیغ کشیدم . باورم نمی شد آقای ص واقعا تلفن من را به دخترش داده باشد و نسیما واقعا به من زنگ زده باشد . گفتم باورم نمی شود آقای ص من را یادش مانده باشد . گفت که بابا گفته خیلی مهربان و شیرینی . من ؟؟ یک جوووور کودکانه ای داشتم ذوق می کردم . آخرش هم گفت کی هم را ببینیم ؟‌...

پووووووف ... فردا ، جمعه ، ساعت چهار عصر قرار است توی استارباکس فینچ و یانگ هم را ببینیم . من هیجان دارم ... خیلی .. خیلیییی ...

بلافاصله زنگ زدم به بابا و کلی داد و هوار کردم که آقای ص مرا یادش مانده و تلفنم را داده به دخترش و ....

هیه ...

برگشتم اینجا ؟ ... نه هنوز  .. هنوز جای یواشکی دیگری می نویسم ... که خلوت تر است ...  اما فکر کردم این اتفاق را به اینجا و کلمه ها و قصه هاش مدیونم ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 7:37  توسط دختری به طعم خاک 

چند سال لالوی کلمه های اینجا درد کشیدم ... زندگی کردم ... گریه کردم ... خندیدم ... عاشق شدم  ... و حالا انگار تمام شدم ... می دانم که دلم برای اینجا تنگ می شود .  برای اسم های آشنا ... اینجا را دوست دارم با همه تلخی هاش چون من اینجا پوست انداختم ... بزرگ شدم ...  ... من ادم نوشتنم ... خفه می شوم اگر ننویسم ... نفس کم می آورم ... بیچاره می شوم ... اما فکر می کنم باید بروم بساطم را جای دیگری پهن  کنم . جایی که کسی نشناسدم و کسی را نشناسم ... شاید یک روزی دوباره آمدم اینجا .. کسی چه می داند . اینجا یادگاری روزهاییست که هیچ خوب نبود .. که کابوس بود ... هست هنوز هم ... که من درد داشتم ... که ترسیده بودم ... که تنها بودم .. که از همه بریده بودم ... که زندگیم ویران شده بود ... که برای اولین  بار حس نفرت و بی اعتمادی و خیانت را تجربه کرده بودم ... که دنیا برام آخر شده بود ... هر چند ، من همیشه خدا ، توی این دنیای مجازی بی درو پیکر ، مثل آب خوردن پیدا می شوم . مهم هم نیست دیگر . روزهایی بود که دلم می خواست زمین دهن باز کند و مرا ببلعد و  یا بخوابم و دیگر بیدار نشوم تا رها شوم از آدم های دندانه داری که کلمه هاشان تا ته وجودم فرو می رفت . اما نه زمین دهن باز کرد ، نه من از هجوم آنهمه تلخی مردم ، نه هیچ کدام آن آدم های دندانه دار دست از سر من برداشتند . تنها من ماندم و راهی که ته اش معلوم نبود و چاره ای که نداشتم ... اینجا را دوست دارم چون من همین جا ، لابلای همین کلمه ها باور کردم که آدم همیشه خدا طاقت می آورد . باور کردم که آدم نه از دلتنگی می میرد ، نه از ام اس ، نه از حرف های تیغ دار ، اما از دروغ می میرد ، از خیانت ، خاک می شود ،  از حس کینه و نفرت ، تمام می شود ... فهمیدم چهااار سال پنج سال شش سال عشق و عاشقی بی شرط و بی چون و چرا را فقط یکی جمله تلخ و نیشدار و عصبانی می تواند دود کند بفرستد هوا ... فهمیدم دوستی های قدیمی حتی اگر فقط یک نفر باشد، تنها چیزیست که برای آدم می ماند ...  لابلای همین کلمه های سیاه و سفید ، فهمیدم که خاطره های تلخ  از یاد آدم نمی روند . فقط توی وجود  ادم ته نشین می شوند ، و یک روزی یک جایی بی هوا و یک هو ، به تلنگری کوچک می ایند بالا و می شوند تلاطم دریا ... می کوبند به در و دیوار دل آدم و اشک می شوند و هوار می شوند سر آرامش آدم  ... فهمیدم که به جز مرگ ، یک چیزهای دیگری هم چاره ندارد ... مثل عشق .. مثل نفرت .. یا باید سراغش نروی ، یا اگر رفتی پیه همه چیش را به تنت بمالی ...  همین جا ، وسط سیاهی آوار هزاااار و یک اتفاق بود که یک جفت چشم زلال آبی ، با یک دل دریایی ، آمد توی زندگیم و شد مرهم زخم های دلم ... که صبوری را یادم آورد ... که عاشقی را یادم آورد ... که یادم آورد یک بوسه و هماغوشی کار ده تا بطری شراب را می کند  ...  که یادم آورد هیچی جز دوست داشتن و دوست داشته شدن ، زندگی را قابل تخمل نمی کند ... لابلای پست های همین وبلاگ مطمین شدم اینکه بیایم بگویم اشتباه کردم نه نشانه ضعف من ، که بر عکس نشان شهامت من است که اشتباهم را بپذیرم .  که پای  درست و غلط  کارهام بمانم .  لابلای همین کلمه ها ، من دوباره خودم را پیدا کردم ... خود خودم را .. خود همیشه خدا عاشقم را  ... خود آرام ام را  ... خود غریبه با  کینه و نفرتم را...  و مطمین تر شدم به چیزی که بودم ...   بعدترش همین جا ، لابلای کلمه هام ، بابا را دیدم که لحظه لحظه آن روز و شب ها همراه من  بود . که کار و زندگیش بیشتر از هر وقت دیگری من بود و دل من ... که وسط آنهمه حرف های کثیف و تهوع آور ، مثل کوه پشتم بود و هر کسی حرف زد ، کوبید توی دهنش ... دیدم که بابا پیر شد ... که موهاش یک دست سفید شد ... که خستگی توی چشم هاش بود ... که نگرانی توی صداش بود ...  که .. آخخخ ... بعدترش ، توی تنهایی هام ، یاد گرفتم چه جوری بیایم از معرکه بیرون و ببینم کجا ایستاده ام ... ببینم چکار کرده ام ... چکار باید بکنم ... یاد گرفتم چه جوری آوار خاطره هام را کنار بزنم و نفس بکشم ... یاد گرفتم خودم باشم و خودم .. که کلمه هام را رها کنم که تلخی هام را کم کند ، تا کمتر دل کسی را بلرزانم ...


...

می روم که بگردم یک جای دیگری برای کلمه ها و تنهایی ها و تلخی هام پیدا کنم . گفتم که من ، از حرف نزدن نمی میرم اما خفه می شوم از ننوشتن . شاید یک روزی برگشتم همین جا .. شاید هم نه ...

...


۵:۵۰ عصر ... چمدانم را بسته ام ..  با آقای برادر بزرگ رفته بودم تواضع که هله هوله بخرم .. بعدش می خواستیم برویم شهر کتاب . اس ام اس زد که " انصاف نبود همه را ببخشی جز من  ، که همه را ببینی جز من ، من که گفته بودم اماده ام برای شنیدن هر چیزی .. برای اینکه بیایم بگویم غلط کردم . تا کی می خواهی مجازاتم کنی ؟ چکار باید بکنم که ببخشی ام؟ " . من خنده ام گرفته بود . از آن خنده ها که ... پوووف ... جواب ندادم ... اما خوب ، ریده شده بود توی اعصابم آلردی - ببخشید البته - ... آقای برادر بزرگتر گفت خوبی ؟ ... گفتم : اوهوم ... لالوی آجیل ها لولیدم ... سعی کردم حواسم را پرت کنم ... گردو برداشتم ... پسته برداشتم  ... دوباره تکست داد که "بیایم حرف بزنیم ؟" .. من واقعا ماندم که اینهمه رو را آدم ها از کجا می آورند . دلم می خواست زنگ بزنم بهش بگویم برو بمیر لعنتی ! ... نزدم ...  دست هام می لرزید ... حس کردم چیزی امده پشت پلک هام ، صورتم را می سوزاند ... خرت و پرت ها را دادم به آقای برادر بزرگتر و آمدم بیرون ... نفسم گرفته بود . بابا زنگ زد .. من بغض داشتم ... ترسیده بود ... هی گفتم هیچی نیست ... هی پرسید .. هی پرسید ... وسط خیابان زدم زیر گریه ... بعدش هم مثل سگ پشیمان شدم که بابا را شب آخری اینجوری به هم ریختم . آقای برادر بزرگتر هراسان آمد . گفتم بردیا تکست داده باز ... رفتم نشستم توی ماشین ... گوشیم را برداشتم ، نوشتم " برو بمیر"... صبر کردم دلیوریش بیاید ... دوباره نوشتم " برو بمیر" ... سند کردم ... باز نوشتم " برو بمیر" ... سند کردم ... نوشتم "برو بمیر لعنتی " ... سند کردم ... نوشتم "برو بمیر مریض" ...
دلش را نداشتم دیگر بروم شهر کتاب ... آمدم خانه ... ساعت ۱۱:۳۰ می روم فرودگاه . بیقرارم برای رفتن این بار .. دلم می خواهم بروم و دیگر هیچوقت برنگردم ... بروم ، دیگر اسمی از هیچکدام آدم های آن روزها نشنوم ... گور پدر همه شان ... خلااااص ...

....


۷:۳۰ شب ، دم رفتن همه یاد من افتاده اند . سین می دانست همان روزها که نقش جایگزین را دارد برام بازی می کند . همان شب مهمانی تولدش ، سر شام ، گفته بود از همان شب های امتحان دانشگاه که می امدند با آقای برادر کوچکتر خانه ما تا درس بخوانند ، دوستم دارد ، اما چون فهمیده  توی یک رابطه جدی هستم ، جایی برای ابرازش نمی دیده . دوست آقای برادر کوچکتر بود . هست یعنی هنوز  . گفتم بهش امادگی رابطه جدید ندارم . تازه رابطه چند ساله ای را تمام کرده بودم ... دلشکسته بودم از خیانت و حرف های نیشدار ... همه چیز  از در و دیوار می بارید ... حمله های ام اس بیچاره ام کرده بود ... واقعا جایی برای شروع جدید نمی دیدم . گفت می تواند تکیه گاه باشد برای اینکه این روز ها را راحت تر اذ سرم بگذرانم .. گفتم که حسی جز احترام و محبت معمولی ندارم ... قبول کرده بود که همین جوری فقط باشد ... اعتراف می کنم بودنش ، کمک فوق العاده ای بود . دو سه ماه گذشت ، دیدم نمی توانم ادامه بدهم وقتی دوستش ندارم جوری که او مرا دوست دارد و می خواهد . همین را گفتم ... گفتم که  می دانم حس ام عوض نمی شود و این داستان آخر خوبی نخواهد داشت ...  تمام اش کردم ...  اما همیشه گفته ام  و همیشه می گویم که من بدون سین ، آن روزها را طاقت نمی اوردم ... آمده بود برای خداحافظی ... بغلش کردم و گفتم که همیشه ممنون آن روزها و محبت هاش می مانم ... رفت ... صدای در که آمد تکست داد که تو حسرت بزرگ زندگی منی ... من ؟ ... دلم یک جور بدی لرزید . اینکه آدم حسرت زندگی کسی باشد خوب است یا بد ؟ ... پوووووف ...

                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:17  توسط دختری به طعم خاک 



حذف شد .

                                                        زمستان نود 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 3:12  توسط دختری به طعم خاک 

آخ آقای صالحی ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:43  توسط دختری به طعم خاک 

تمااااام وجودم درد می کنه ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:22  توسط دختری به طعم خاک 

اس ام اس زده که : وقتی اونی که دوسش داری ازت دور می شه ، یعنی داره به یکی دیگه نزدیک می شه .. و این خیانته ...  جواب ندادم ... چون جوابش یک داااااد بلند بود و من توی زندگیم شاید کلا سه بار داااااد کشیده باشم فقط . یادم امد تمااام هزاااار باری که گفتم  من نیاز دارم لمس شوم ، نوازش شوم ، بوسیده شوم ، بلند بلند دوست داشته بشوم ، ... اما هیچ چیزی توی آن رابطه  تغییر نکرد چون ابراز کردن براش سخت بود . یادم آمد که گفتم سرما مرا فراری می دهد ، که سکوت را می گذارم به حساب دوست نداشتن ...  به حساب خسته شدن با اینکه خوووب می دانم چقدرر دوستم دارد ... که گفتم اگر همین جور پیش برود خودم یک نقطه می گذارم ته قصه عاشقی مان و می روم دنبال زندگیم دقیقا به خاطر اینکه نمی خواهم خیانت کنم ...  یادم آمد که گفتم من مردی که دیدن مرا یک ساعت حتی عقب بیندازد خیلی راحت و ساده ، می گذارم کنار ... خودخواهم ؟ شاید ... اما با خودم روراست بودم و با او هم ... و فکر می کنم صداقتم با اینکه دل و روح و روان هر دومان  را آن روزها به فاک فنا داد ، تصمیمی که قرار بود شاید دو سال سه سال یا هر چقدر بعدترش با قهر و دعوا و دلخوری گرفته شود را جلو انداخت و نتیجه اش شد این که من  بعد از دو سال می توانم زنگ بزنم به مردی که یک روزهایی عاشقم بود و روستش داشتم و ازش بخواهم بیاید برویم تیاتر خشکسالی و دروغ ، و بعدش تا مرا برسند خانه مدام بپرسم واقعا چرا شما مردها این جوری هستید ؟‌ و او جواب بدهد واقعا چرا شما زن ها فلان ؟ ....

من ترجیح می دادم و می دهم هنوز که واقعیت را بشنوم حتی اگر تمااام روح و روانم را به فاک بدهد جای اینکه توجیه ها و دروغ های خوش آب و رنگ بشنوم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 1:8  توسط دختری به طعم خاک  | 

اگر بشود که باز
باد بيايد و بوی پيراهنِ ترا به يادم بياورد،
به خدا از تختِ ستاره و تاجِ ترانه خواهم گذشت
درِ بی‌کليدِ زندانِ گريه را خواهم گشود
حواسِ همه‌ی کلمات را
از دستورِ بی‌دليل اسم و استعاره آزاد خواهم کرد
بعد هم حکومتِ دير‌سال دريا را
به تشنه‌ترين مرغانِ بی‌اردی‌بهشت خواهم بخشيد
من عاشق‌ترين اميرِ اقليمِ آب و آينه‌ام.


اگر بشود باد بيايد و باز
بوی خيسِ گيسوی ترا
به يادم بياورد
به خدا به جای غمگين‌ترين مادرانِ بی‌خواب و خسته
خواهم گريست
مسافرانِ بی‌مزارِ زمين را
از آرامگاه آسمان آواز خواهم داد
پيراهنِ شبِ نپوشيده را
به خبرچينِ مجبورِ نان و گريه خواهم بخشيد
و رو به گرسنگانِ بی‌رويا
نامه‌ای روشن از نمازِ نور و عطر عدالت خواهم نوشت،
که تشنه‌ترين مرغانِ بی‌اردی‌بهشت
خوابِ آب ديده و دعای دريا شنيده‌اند.


اين پايانِ مويه‌های مادران ماست

به خدا او در باد خواهد آمد ...!           


یک جوری خالی ام ... اولین بار است این جوری احساس خالی بودن می کنم ... نمی دانم چرا اینقدررر خالی ام ... یاد میرا میفتم ... انگار توی مربعی شیشه ای زندگی می کنم ... ایزوله از همه .. اما درگیر با همه ... زده به سرم ... از صبح بیشتر از سی بار موهام را بافته ام و بازشان کرده ام ... بابا دوست ندارد ببافمشان ... می نشیند کنارم ، دستش دا فرو می کند توی موهام ... من گربه می شوم وقتی یکی با موهام ور می رود .


صبح رفتم سر خاک عمو احمد ... به عرشیا قول داده بودم بروم . خالی رفتم .. خالی تر امدم ... 


می گوید من می دانستم آدم ماندن نیستی ... می گوید می دانم نمی توانی بمانی ... من لبخند می زنم ... دلم می خواست بهش بگویم تو چرا فکر می کنی اینقدر از من می دانی ؟ نگفتم ... گفت خسته ای از این روزهات ... گفتم از حرف های تو خسته ترم ... ناراحت شد . برام مهم نیست که ناراحت شد . خیلی وفت است برام مهم نیست چی فکر می کند و چی حس می کند و چه کار می کند . اول ها وقتی می گفت می داند من وحش ام و رام نمی شوم و آرام نمی گیرم و مدام به فکر رفتنم ، دلم می خواست توضیج بدهم چرا وحشم و ارام نمی گیرم و مدام به فکر رفتنم ... اما حالا ، همینکه می داند چرا رهاش کردم آرامم می کند .


ذهنم شلوغ است . هر کی می بیندم می گوید عوض شده ام . سینا می گوید مرموز بوده ام ، مرموز تر شده ام و این بیشتر از قبل توجه جلب می کند . من توجه یک نفر را می خواستم که حالا نیست . بنابراین دیگر فرقی ندارد که توجه کی جلب می شود و کی نه .


هاااه ... آشفته می نویسم ... می روم لباس بپوشم بروم شهر کتاب ... شهر کتاب هنووووووز هم برای من ، آرامش بخش است ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 18:14  توسط دختری به طعم خاک  |